آهنگ «همه اون روزا» رو میذارم و میام اینجا. حالا میام. که تو حال خودم نیستم. حالا که ۴ بار سلامتی مهسا رفتم و تو اوج نا امیدی از واقعیت، امیدوارم به این که یه روزی برگرده پیشم. یه روزی که دوباره تو فرودگاه ببینمش. نمیدونم این آرزوم میتونه ناراحتش کنه یا نه؟ نمیدونم مهسا همون مهساست که شب یلدا با هم کنار دریا قدم زدیم و بوسیدمش یا اون اتفاق دیگه برای همیشه تموم شده؟ نمیدونم اگه الآن منو ببینه میشناسه یا نه. نمیدونم آیا روزی میاد که فقط یه بار دیگه تو چشماش زل بزنم یا نه؟ نمیدونم میتونم یه بار دیگه کنارش و همراه باهاش سیگار بکشم یا نه؟ نمیدونم همه این شاید ماههای اخیر که هر بار که نوشیدنی میخورم، سلامتی مهسا و همه اتفاقای قشنگی که به ذهنم میرسه یه روزی باهاش داشته باشم میرم، آیا فقط رؤیاست یا ممکنه واقعی شه، ته دلم دوست دارم باور کنم یه روز به حقیقت میپیونده. روزی که دوباره تو آغوش بگیرمت، روزی که تو فرودگاه ببینمت، شاید از دور نگاهت کنم تا بری، یا کاش اون روز ساعتها تو آغوش بگیرمت...کاش...
توی عنوان پست those رو به these تغییر میدم و واقعیت تالاپی میخوره تو سرم. نمیتونم از عشق تو دل بکنم، تو این همه خاطره؛ نمیدونم تو چشم کی زل بزنم، نگاتو یادم بره؛ هنوزم عشق و خاطرههات تو دل کسی که دوست داره هست؛ همه گوشمو پر میکنن که دیگه، گریه واسه تو بسه؛ دستایی که جدا بوده این همه سال، محاله به هم برسه، اونی که همه چیزتو دادی براش، واسه یکی دیگه دلواپسه؛ همه میدونن عمریه رفتی و من، همونجوری دوست دارمت؛ نمیای و میمیرم و کاش خبرش برسه یه روزی بهت...
عجب جادویی داره اجرای زنده این آهنگ، انگار خود منه. که شاید داره تو مسیری قدم برمیداره که معنی موفقیته و آدما نمیدونن تو دلش واقعاً چی میگذره. تصویر قشنگی از خودی که دوست دارم داشته باشمش، از کسی که تنها باور فعلیش بودن مهساست. برگشتن مهساست. تنها حالتی که میتونه توش آرامش و عشق رو تجربه کنه، برگشتن مهساست، با همه چیزایی که این مدت اتفاق افتاده. تنها کسی که میتونه باهاش آینده رو تصور کنه. تنها کسی که میتونم باهات تموم پاییزو زیر یه چتر دوباره قدم بزنم، تنها کسی که میتونم باهات بارها فاطمی و بلوار کشاورز رو زیر بارون قدم بزنم و منتظر بشم تا زیر بارون و از سرما، یه دستت رو بذاری توی جیبم تا گرم بمونه.
نمیدونم تو برام یه بهونهای یا تقدسی تکرار ناپذیر، عشقی موندگار، حسرتی فنا ناپذیر یا معنای دوست داشتن، دوست دارم بدونم، ولی نمیدونم چهطوری میتونم اینو بفهمم و ازش مطمئن شم. نمیدونم به خاطر شرایط فعلیم این قدر به یادتم یا همیشه به یادت بودم. چیزی که دوست دارم باور کنم و اتفاقاً امروز هم دیدم، این بود که مدتهاست به یادتم. همیشه به یادت بودم انگار. دلم تنگ شده برات لعنتی. دلم واسه همون روزی که رفتیم با هم حلقه خریدیم تنگ شده، همون روزی که کنار هم شاید یه پاکت فیلترپلاس رو توی پراگ چسدود کردیم و هنوز نمیدونستیم سیگار رو چهطوری میکشن و فکر میکردیم خیلی خفنیم که اینقدر سیگار کشیدیم، همون روزی که با هم وارد خونهای شدیم که فقط دو، سه روز خونهمون بود، همون شبی که توی اتوبوس، شونهام پناه وجودت شد تا ساعت ۵ صبح برسیم شمال و از روی ناچاری بریم امامزاده تا صبح شه، همون صبحی که تاکسی گرفتیم و بردمون یه جای باحال و عجیب صبونه خوردیم، همون صبحی که بالاخره دم در همون خونه چند روزه عشقمون، با تمام وجود بوسیدمت و ساعتها آغوشت رو رها نکردم، همون شبایی که میرسوندمت کلاس و تا کلاست تموم شه، توی اون مجتمع و خیابونهای خاطرهانگیز پیادهروی میکردم و سیگار میکشیدم، همون شبی که توی اون رستورانی که اون موقع بهترین رستوران شهر بود، با هم شام خوردیم و من به خاطر وضعیتم، سوپ قارچ و استیک رو با سختی خوردم، همون شبی که برای تولدت توی آنتروکوت سورپرازت کردم و با خواهرت حرف زدم(؟)، برای همه اون شبایی که امید داشتم که برای همیشه باهات میمونم، برای همه این لحظات تنگ شده.
دلم برات تنگ شده مهسا، تو همین چند لحظه خلوت که تو شرایط سخت ترک سیگار و البته آزادی تو آخر هفته دارم، مثل همه لحظههای دیگه. به نوشتهام نگاه میکنم، خوشحالم که نوشتمش، اما نمیدونم چهطور باید تمومش کنم که لایق این حس و لایق خاطراتمون و لایق تو باشه، دلم میخواد رهاش کنم تا واقعیتی باشه که این لحظات حس میکنم. حالا انگار نوبت آهنگ «عشق تو» از «گلاب»ه، قشنگیش میدونی چیه؟ تنها کسی هستی که همین الآن مثل خیلی وقتای دیگه قبل از این تجربه کردم، میتونم براش این حرفا رو بزنم: منو از آینده نترسون، باید از این وابستهتر شم، از عشق وحشتی ندارم، حتی اگه باید پدر شم، حتی اگه باید پدر شم...سنگینه برام...ولی فقط وقتی یاد چشمات و نگاهت و حالت صورت گرد و نازت و لبهای نازت وقتی با حس یا بهت نگاهم میکردی و لبهات گرد و نیمهباز میشد میافتم، میتونم اینا رو برات از ته دلم بگم. وقتی فهمیدم دکتر گفته باید ترک کنم و ریهام اوضاعش بحرانیه، یاد این افتادم که برات از ته دل بخونم: این سرفهها رو از تو دارم، قبل از تو سیگاری نبودم... یاد اون موقع میافتم که قرار بود برای سیگار کشیدن از هم اجازه بگیرم. کاری نمیتونم بکنم جز این که برم خاطراتم رو از اون موقعها بخونم. به یادم باش، به امید روزی که شاید بتونم اینا رو برات بخونم.
برچسب:
نویسنده: هستی رنجبر