I ain't one for lookin' back
-
تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 21:33
این سال هم تموم شد. الآنم چند دقیقهای بیشتر وقت ندارم تا بنویسم. دوباره همین توفیق اجباری که خودم خواستم تو زندگیم باشه و الآن میترسم از دستش بدم ولی ته دلم میخوام که تمومش کنم. از حال الآنم اگر بپرسی، کنسرت یانی مصر رو گذاشتم و سیگار به دست و نوش
Here we go again
-
تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 21:33
یکم مونده بود که سیصد روز بشه که سیگار نکشیدم. فکر میکنم که لبه پرتگاه نابودی بودم که بالاخره شروع کردم به بهبود. حتی اگه این راه برای کاهش مصرف الکل از بازگشت به سیگار بگذره. حالا دارم الکل رو کنترل میکنم و کارای عقب موندهم رو طی دو هفته مرخصی که
U
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 3:40
دلم تنگ شده برات. شب چهارشنبهسوری کرونایی، سالی که سعی کرد همه تلاشهام رو با بیشنرین قدرت نابود کنه. از اهداف شرکت گرفته تا قیمت دلار و سرمایهگذاریهای اخیرم. اما در نهایت چیزی که موند، دلتنگی برای
Memorial
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 3:40
قشنگترین لحظهای که همین الآن به یادم میاد از زمان با هم بودنمون، همون موقعیه که منتظرت میموندم تا کلاس یوگات تموم شه و توی تنهایی و سرما قدم میزدم و سیگار میکشیدم. کاش اون موقع میدونستم که یه رو
Off to a great start
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 18:52
۹۷ هم تموم شد. از دهه سوم زندگیم زیاد باقی نمونده. پیر نشم یه وقت؟ سال هم کنار خانواده تحویل شد و اومدم خونه و ساعتی تنهام. پلیلیست رو میذارم، سیگار میپیچم و نوشیدنی رو میذارم کنار دستم. آهنگهای
I ain't one for lookin' back
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 18:52
این سال هم تموم شد. الآنم چند دقیقهای بیشتر وقت ندارم تا بنویسم. دوباره همین توفیق اجباری که خودم خواستم تو زندگیم باشه و الآن میترسم از دستش بدم ولی ته دلم میخوام که تمومش کنم.از حال الآنم اگر بپر
The Birth of the Blues
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 18:52
عنوان پست فقط به خاطر اینه که یکم اخیراً فاز بلوز گرفتم و این آهنگ سیناترا رو دوس دارم و حس با کلاسی میکنم. الآنم همینطوری پیداش کردم تو پلیلیست و گذاشتم پخش شه.تو شرکتم. نشستم پشت میز و با لپتاپ
All these days
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 18:52
آهنگ «همه اون روزا» رو میذارم و میام اینجا. حالا میام. که تو حال خودم نیستم. حالا که ۴ بار سلامتی مهسا رفتم و تو اوج نا امیدی از واقعیت، امیدوارم به این که یه روزی برگرده پیشم. یه روزی که دوباره تو
Carousel
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 18:52
فکر کنم اگه الآن نوشتههای قبلیمو بخونم، هیچ حسی نداشته باشم که راجع به المیرا چهطور حرف زدم. حتی این که تازه امروز و بعد از دیروز که واقعاً تموم کردیم، بهش اسم اختصاص دادم! پشت میزم توی شرکت نشستم و
No Mercy
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 18:52
چند ماه اخیر، اینقدر عجیبه برام که هنوزم باورم نمیشه توی چند ماه این همه کار کردم و تا آخر سال هم قصدهایی برای کارهای بزرگ دارم. ترک سیگار، ورزش، رژیم غذایی و سرمایهگذاری توی یه بیزنس تولیدی توی شر
Just Kinda Trembling
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 20:59
نوشتن راجع به بعضی روزها سخته. مثل امروز. دلیلش هم اینه که دوس دارم نوشته هم مثل امروز "خاص" باشه.طبق معمول این چند روز، شب دیر میخابم و صبح هم دیر بیدار میشم. میرم یونی و با نریمان و مهرداد ناهار میخ
Psycho
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 20:59
كاراي فرناز تو سفر و رفتاراش، انقد حالمو خراب كرد كه دكتر براي اولين بار بهم پيشنهاد دارو داد و منم از خداخواسته قبول كردم. يكم حرف با فرناز: دلم برات تنگ شده بود لعنتي. داشتم آروم میشدم كه اتفاقاي ت
Gone
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 20:59
سلام، امروز شونزدهمین روزی بود که از هم دور بودیم. دوری رو من اولین بار، با یه کامنت یه دقیقهای زیر عکس شکوندم که فکر کنم دیدیش. بعد از یه دقیقه پاکش کردم. بعدش حس میکنم لجبازیهات شروع شد. قبلش ه
A Night to Forget
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 20:59
دیگه وقتش بود برگردم. داشتم دیوونه میشدم. انگار هیچ چیز جز نوشتن آرومم نمیکنه. من که کتابخون نیستم اما عادت دارم به نوشتن. داری میری. درست یادم نمیاد که کِی بخشی از زندگیم شدی. همون بخشی که همهش
The Show Must Go On
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 20:59
از روی تخت بلند میشم و به این فکر میکنم که دیگه خوابم نمیبره. دیگه نمیتونم حضورشو کنارم تحمل کنم در حالی که لبریز از محبتم و اون حسی بهم نداره. آره براش آدم ارزشمندیَم. دوست نداره از دستم بده. می
Antidote
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 20:59
اومدیم دکتر. منتظرم نوبت پریناز تموم شه تا من برم. با هم میایم دکتر رو. بحثای مالیشو نمیخوام اینجا بگم. از آخرین باری که نوشتم زیاد نگذشته. از اون موقع مهمترین چیزی که هر روز بیشتر ازش مطمئن میشم
That's it, for now
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 20:59
میگما، زشت نباشه که اینجا رو هیشکی نمیبینه و بازم من ریسک میکنم و حرفامو اینجا میزنم؟! حس میکنم اینجا برای بعضی چیزا دستم بستهست. اما به هر حال بهتره. شاید باعث بشه یکم نظم ذهنی پیدا کنم. از
Remember, remember
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 20:59
یاد روزایی که اینجا مینوشتم بخیر. کسی که بعید میدونم اینجا رو بخونه. اما دل خودم رو مدتهاست که یادم رفته. «فرصت» نیست که بیشتر بنویسم. شاید هم خودم نمیخوام فرصت رو فراهم کنم. به خاطر بهانهها و
This too shall pass
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 20:59
پشت میزم توی شرکت نشستم. امروز هم مثل هفتههای اخیر که مغزم خیلی زود تعطیل میشه و کار مفیدم به حداقل رسیده، تعطیل شدم. منتظرم بعد از میثاق که الآن رفت، بهتاش هم بره و منم جمع کنم برم پیش خونواده. با