یاد روزایی که اینجا مینوشتم بخیر. کسی که بعید میدونم اینجا رو بخونه. اما دل خودم رو مدتهاست که یادم رفته. «فرصت» نیست که بیشتر بنویسم. شاید هم خودم نمیخوام فرصت رو فراهم کنم. به خاطر بهانهها و فریکهای عجیب و غریب. شاید یه روز زود، یه جای دیگه.
امشب سری به نوشتهها زدم. چقدر ازم دورن و در عین حال چه نزدیک. نمیدونم. آلبوم «ایران» همایون و درینک ملی و چند ساعت تنهایی، و اما تنهایی؛ چیزی که سالها منتظرش بودم و دوباره آروم آروم از دستش دادم تا امشب بالاخره دل به دریا بزنم و چند خطی بنویسم در استرس این که وقتم تموم شه! نمیدونم خوشی زده زیر دلم یا واقعاً دارم هوشیار میشم. اما افکاری که این روزا تو ذهنم میچرخه رو در چند عبارت میگم شاید بعداً یادم اومد: دلم میخواد قبل از ۳۰ سالگی هنوز جوونی کنم، دلم میخواد آزاد و رها باشم، دلم میخواد لذت ببرم، دلم میخواد مهم و موندگار بشم، دلم خونه بهتر و مطابقتر با ایدهآلهام میخواد، دلم جاودانگی میخواد، دلم پیشرفت میخواد و دلم نظم میخواد، این روزها خیلی یاد «خانوم مقدس» میفتم و نمیدونم چقدر حس درستیه، اما هر قدر هم خندهدار باشه، حسم شاید شبیه رضا عطاران توی «نهنگ عنبر» باشه. دلم براش تنگ شده، شایدم دلم برای یه وهم تنگ شده. نمیدونم. فقط میدونم درد عشق رو انگار بیشتر از خود عشق دوست دارم. یا انقدر از عشق دور بودم که دردش برام شیرینتر از خودش به نظر میاد. اگه فرصت کنم میخونم.
فعلاً همین.
برچسب:
نویسنده: هستی رنجبر