میگما، زشت نباشه که اینجا رو هیشکی نمیبینه و بازم من ریسک میکنم و حرفامو اینجا میزنم؟! حس میکنم اینجا برای بعضی چیزا دستم بستهست. اما به هر حال بهتره. شاید باعث بشه یکم نظم ذهنی پیدا کنم. از آخرین باری که نوشتم خیلی چیزا اتفاق افتاده. الآنم اومدم دکتر و منتظرم تا نوبتم بشه. این بار اما بدون پریناز.
همه چیز از اونجا شروع شد (شاید بهتره بگم تموم شد) که خونه مهمونی گرفتم و بچهها رو دعوت کردم. مست و پاتیل شده بودیم و فکر کنم سیزده نفر شده بودیم. مهمونی با همهی خاطراتش گذشت و هدیهای که از مدیر گرفتم هم بهم چسبید. بعدش دو سه نفر کله پا شدن. پویان و پریناز. پویان که کارش با سرم خونگی حل شد. پریناز اما خوابش برد و موند خونهم. همه رفتن. شب بود. من بودم و پریناز و تنهایی شب. فکر این که بخوام اذیتش کنم هم تا جایی که یادمه به ذهنم خطور نکرد طبیعتاً! حداقل جدی نبود. داشتم میمردم از فضولی. که توی گوشیش چی میگذره. مست بودم. نمیدونم چی شد که رمز گوشیش یادم اومدم و تو همون حال و با شیش، هفت درصد شارژی که گوشیش داشت رفتم تو تلگرامش. پیامهاش با کامران رو خوندم. باورم نمیشد. واقعاً فکرشم نمیکردم. مدتها بود که باهاش رابطه داشت. کامرانی که دوستدختر داشت. نمیتونستم هضم کنم. نفسم بند اومده بود. یادم نمیاد به اون شدت فشار رو تحمل کرده باشم. پیامهاش رو با آرام هم خوندم که اشارههایی به این رابطه داشت. با یه آدم دیگه هم که من نمیشناختمش صحبت کرده بود راجع به این قضیه و یه جورایی پیشش اعتراف کرده بود. سرم داغ شده بود. گوشی رو توی همون حالت مستی تا جایی که یادم بود به حالت اولش برگردوندم و قبل از این که خاموش بشه گذاشتمش سر جاش.
خوابم نمیبرد. فشاری که بهم وارد شده بود باعث میشد هی نفس نفس بزنم. اصن نمیدونم چطوری سه چهار ساعت بین خواب و بیداری گذشت و تو همون دقایقی هم که خوابم میبرد کابوس میدیدم. تا آخر آفتاب زد. نمیدونستم باید بهش بگم یا نه. آخه پریناز همونی بود که همیشه حرفامو میبردم پیشش. همونی بود که سنگ صبورم بود. همونی بود که ارام رو میدونست. کسی رو نداشتم به جز اون. حتی نمیتونستم تصور کنم که تا چند روز بعدش که میرم دکتر تحمل کنم. آخر هفته برام آشوب شده بود. نمیدونستم باید چی کار کنم. تو خونه راه میرفتم و نفس نفس میزدم. برف اومده بود. بالکن سفیدپوش بود. فکر کنم شیش، هفت صبح بود که بالاخره بیدار شد. فکر کنم با صدای من بود. بلند شد. حرف نمیتونستم بزنم. نفس نفس میزدم. چشمام از حدقه داشت میزد بیرون. نگران شده بود. میگفت دیشب چی شده؟ فکر کرده بود بلایی سر کسی اومده. نیم ساعتی مقاومت کردم و هیچی نگفتم. اصرار میکرد که بگم. گفتم اگه بگم دوستیمون تموم میشه. فک کنم قول داد که تموم نمیشه. بهش گفتم. انکار کرد. فهمید. پذیرفت. تا جایی که جا داشت انکار کرد. فکر نمیکرد انقدر کامل خونده باشم. عباراتی که توی چتهاش با کامران به کار برده بود همونایی بود که موقعی که با هم بودیم میگفت. با این تفاوت که یادم نمیاد برای از دست دادن من گریه کرده باشه. انگار براش کامران همونی بود که یه عمر دنبالش میگشته. گفت که تموم شده و چیزی بینشون نیست و اگه کامران بفهمه بیچارهش میکنه. انگار عادت داشت به روابطی که توش تحقیر بشه.
قبل از این که همه چیزو بهش بگم، بهش گفتم با من باش. بعد از این که حرفامو زدم انگار هنوز داغ بود و نفهمیده بود چی شده. میگفت واقعاً بعد از همهی اینا که خوندی، میخوای باهات باشم؟ بهش گفتم الآن تنها کسی هستی که تصور میکنم میتونم باهاش باشم و بعداً ازدواج کنم. درد داشت. آرومم کرد. رفتیم با باران صبونه خوردیم. توی راه آروم آروم اشک میریختم. تیکههای پازل کنار هم قرار گرفته بود و هر دونهش رو که توی ذهنم میگذاشتم کنار هم غم وجودم رو میگرفت. از کامران متنفر شده بودم. تصور رابطهی جنسیشون آزارم میداد.
گذشت. کمرنگ شد. اول گفت فراموش کنیم چه اتفاقی افتاده، گفتم باشه. بعد از دو سه روز گفت فاصله بگیریم یه مدت، گفتم باشه. بازم گذشت. یه مدت گذشت. کمرنگتر شد. هر روز که میگذشت انگار میفهمید چه اتفاقی افتاده. میگفت عصبانیه ازم. آخرش بعد از یه مدت گفت دوستیمون تموم شده. دوروبرت نمیپلکم کاری هم با خودت و دوستات ندارم. به همین راحتی.
من ولی له شدم. کسی نبود که بهش بگم. به دکتر گفتم. میگفت انگار خودت میخواستی بهش بگی. تا شرایط رو له کنی تا ببینی چی میشه. اینا ریشه در کودکیم داره. دیت رفتم. آدمای دوروبرم رو سعی کردم بیشتر بهشون نزدیک شم. با یکی خوابیدم. اما انگار خوابیدن و رابطهی جنسی دوای دردم نبود. نمیتونستم بعد از رابطهی جنسی تحملشون کنم. با بیرحمی دخترا رو وقتی بهم وابسته شدن کنار میذاشتم. به هر کدوم میگفتم به خاطر خودته. میگفتم آدم پایداری نیستم. راست هم میگفتم. اما میگفتن وقتی پایدار نیستی حق نداری با کسی بخوابی و اون رو به خودت وابسته کنی. به لادن و دوستش نزدیکتر شدم. مست کردم. بهونه درست کردم برای فراموشی. موهامو از ته زدم. برنگشت.
امروز دوباره به طور اتفاقی مسیجهای قدیمیمونو دیدم. چقدر عشق بود. چقدر مهربون بود. بهم گفته بود همیشه باهات هستم. اما انگار کاری باهاش کردم که بتونه اینا رو بادش بره. دلم براش ضعف میره هنوز. لعنتی رو هر روز سر کار میبینم. لحظهای که از کنار هم رد میشیم و به هم سلام نمیکنیم ذهنم از همهی کارهایی که دارم پاک میشه و تنها غمم میشه نبودنش. بوی عطر لعنتیش مستم میکنه و همه چی یادم میره.
نوبتم شد. برم. فعلاً.
برچسب:
نویسنده: هستی رنجبر