خرید بک لینک

اومدیم دکتر. منتظرم نوبت پریناز تموم شه تا من برم. با هم میایم دکتر رو. بحثای مالیشو نمیخوام اینجا بگم. از آخرین باری که نوشتم زیاد نگذشته. از اون موقع مهمترین چیزی که هر روز بیشتر ازش مطمئن میشم اینه که حسی بهم نداره. انگار معذبش کردم که بهم دروغ هم میگه. این که دیشب دو سه ساعتی پیش کامران بوده رو نمیگه. ازش که میپرسم میگه تو راه حرف زدیم! احتمالاً وقتی باران خوابش برده رفته پیش اونو حرف زدن. فقط نمیفهمم چرا بهم نمیگه. یه بار هم گفت که کامران رو خوب نمیشناخته. و اگه اون موقع بیشتر میشناختش و پیشنهاد دوستی مطرح میشد، بیشتر بهش فکر میکرد. دیگه تیر خلاص بود برام. نمیدونم چرا. ولی کلاً این مدت دارم آتیش میگیرم. دلم میخواد ازش دور باشم شاید بهتر شه. اما هر روز میبینمش سر کار. دکتر رو با هم میایم. درس میخونیم با هم. و مهمتر از همه این که دلم نمیذاره. درانک هم که هستیم تنها فرق اینه که من حرف میزنم از علاقهم و اون میرینه بهم.

حس تلخی که میاد سراغم اینه که من اگه نباشم، خیلی آدمای دور و برش شاید نتونن جامو پر کنن، اما کامران انگار میتونه. ارزش من براش فقط شده تغییری که تو زندگیش ایجاد کردم و زحماتم براش. به قول خارجیا: I didn't sign up for this shit! اگه دنبال ارزش بودم رو آدمای دیگه وقت میگذاشتم. الآن همهشو میخوام. دیشب با باران هم صحبت کردم. اونم کمی کمکم کرد. دیشب که اونجوری، امشبم مهمونی بچههای سر کاره و من با این که شاید امکان داشت دعوت شم، اما نشدم.

خلاصه که آشوبم! شاید دکتر بتونه کمکم کنه! شایدم سفر هفتهی بعد که نمیدونم با کی میریم.

برچسب: نویسنده: هستی رنجبر تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 20:59

صفحه بندی