از روی تخت بلند میشم و به این فکر میکنم که دیگه خوابم نمیبره. دیگه نمیتونم حضورشو کنارم تحمل کنم در حالی که لبریز از محبتم و اون حسی بهم نداره. آره براش آدم ارزشمندیَم. دوست نداره از دستم بده. میدونم براش خاصم. ولی هیچ کدوم از اینا برام کافی نیست. دلم میخواد مثل قبل بهم حس داشته باشه. حس میکنم اشتباه کردم که فرصت قبلیمو از دست دادم. تصمیم میگیرم بیام پشت لپتاپ تا زمانی که پریناز اون سمت تخت خوابیده، راجع بهش بنویسم. شاید تنها راهی که به ذهنم میرسه همینه. هوا کمکم داره تاریک میشه و بعد از دو سه ساعت کنار هم دراز کشیدن، بالاخره خوابش گرفته و خوابیده. نمیدونم چقدر احساسم اصالت داره. نمیدونم صرفاً به خاطر این که به احساسم «نه» گفته بهش جذب شدم یا نه. اما چیزای زیادی رو میدونم. میدونم که فقط به خاطر سکس نمیخوام کنارش باشم. میدونم که دلم لک زده برای لحظهای که اون بخواد بغلم کنه یا برام ناز کنه. هیچ خبری از اینا نیست. دیشب با باران سه تایی درانک بودیم. باران زود خوابش برد و من و پریناز چهار پنج ساعت فقط داشتیم حرف میزدیم. حرف زدن باهاش رو دوست دارم. اما لحظهای که این حقیقت میخوره تو سرم که فقط منم که بهش حس دارم و اون منو در بهترین حالت به عنوان دوستی میبینه که آدم خاصیه و تا به حال کسی براش اینجوری نبوده! اما به خاطر وابسته بودنش به پسر آخریه یا این که واقعاً به خاطر کارای من حسشو از دست داده، نمیدونم کدومه. فقط میدونم که الآن حسی بهم نداره. صدای گوشیش اومده و حس میکنم یا بیدار شده یا الآناس که بیدار شه و بفهمه دارم مینویسم. از خدامه که ازم بپرسه چی مینویسی و منم اول یکم طفره برم و بعد هم بگم که وبلاگمو مینوشتم. البته اتفاقی که به احتمال قوی میافته اینه که تهش یکم نگاه مهربون کنه و قطعاً بدون این که ذرهای براش اهمیت داشته باشه، به این فکر میکنه که در ادامهی امروز، چیکار میخوایم بکنیم. چیزایی که از دیشب تا الآن اذیتم کردن خیلی زیادن. از اون طرف چیزایی هم که برام لذت داشتن خیلی زیادن. نمیدونم چه غلطی باید بکنم با این احساس لعنتی.
خب! به جای این که خودش بیدار شه، با صدای در از خواب بیدار شد که داداشش بود و یه سر اومد و رفت. همون نگاهی که فکر میکردم رو بهم انداخت. ولی همون قدر که فکرشو میکردم لحنش کودکانه و از سر دلسوزی بود. نمیدونم. مامان و داداش میخواستن بیان خونهم که جوابشونو ندادم چون با پرینازم. شاید باید یاد بگیرم که فراموشش کنم. شاید باید دور شم. شاید باید محو شم. شایدم همینطوری باید ادامه بدم تا یادش بیاد منو دوباره. همهی چیزایی که من یادمه رو دوباره یادش بیاد. تنها چیزی که الآن میبینم اینه که الآن اهمیتی به این نمیده که من دارم با چه حالی اینا رو مینویسم. کنارش بودن برام لذتبخشه. نمیدونم تا کی ولی شاید یکم دیگه تحمل داشته باشم و بعدش باید یه چیزی تغییر کنه. یا اون یا من. نمیدونم. هر روز همه چی پیچیدهتر میشه انگار. رسمش همینه. فعلاً بذار آهنگای پلیلیستش رو پخش کنم تا توی خونهام حس خوبی داشته باشه. بقیهش رو نمیدونم چه فکری باید بکنم براش.
برچسب:
نویسنده: هستی رنجبر