داری میری. درست یادم نمیاد که کِی بخشی از زندگیم شدی. همون بخشی که همهش آرامش بود توی هیاهوی این زندگی پر تلاطم. آره. معلومه که دلم تنگ میشه. همین الآنم دلم تنگ شده. من و تو هیچ وقت ما نشدیم و نخواهیم شد. من و تو ماجرای پر دردسری داشتیم. تو شرایطی با هم بودیم که اگر پریناز نبود، هیچ کس تحمل درک داستانمون رو نداشت. من و تو یه داستان خاکستری بودیم. من و تو یه گنجه از خاطرات ناب میشیم توی عمق تاریکی. من و تو یه حسرت میشیم. من و تو یا شاید لااقل من میدونستم که هیچ وقت ما نمیشیم، اما توی همین زمان محدود، پیش هم موندیم. من و تو بودیم با هم، مثل دو پاروی بیقایق. دلم تنگ میشه برات.
حالا من نشستم این بار، توی آرامش خونهی خودم، همون خونهای که با چیزایی که توی این دو سال جمع کرده بودم، با هم ساختیمش. من نشستم روی مبل، یه دستم سیگار، بوی عود، یه نور محو و صدای ضجهی آهنگایی که میدونستم واسهی همین روزامه. این روزا و روزایی که میان. توی این بحبوحهی طوفانهای این روزام، دلم میخواد با آهنگا اشک بریزم. انگار همه چی آمادهست تا زار بزنم. بغضی که امروز که آخرین روزی بود که زندگی روزمرهمون به هم گره خورده بود، گلومو فشرد تا همین الآن. بغضی که هیچ کس رو ندارم که بهش بگم. نه به تو میتونم بگم که بیشتر داغ روی دل مرددت بذارم، نه پریناز که نای شنیدن حرفامو نداره و نه همهی دوستام که هیچ چی از درد دلم نمیدونن.
پس چرا گریه نمیکنم هنوز؟ چرا یادم نمیاد اون روزایی که همراهترین بودی برام؟ روزایی که حال خودت خوب نبود و شاید بودنت با منی که فقط دل پر درد و خسته و غرغرو داشتم هم آرومت میکرد. انقدر درد داشتی که من ِ نصفه و نیمه هم ذرهای آرامش بهت میدادم. شایدم همین که بهم کمک میکردی آرومت میکرد. چرا یادم نمیاد آغوش گرمت که هیچ وقت ازش خسته نشد؟ چرا چشمات یادم نمیاد؟ چرا چشمایی که وقتی زل میزدم بهشون دلم ضعف میرفت رو یادم نمیاد؟ چرا یادم نمیاد گوشه گوشهی این خونه با تو خاطره دارم؟ چرا یادم نمیاد که انقدر مهربون بودی کنارم؟ چرا ناز نگاهت رو یادم نمیاد؟ چرا آرامشت رو یادم نمیاد؟
انگار هنوز باور نکردم که دیگه نمیبینمت. شاید دلم خوشه به همین چند روزی که «شاید» نصفه و نیمه ممکنه ببینمت. قربون چشمای نازت برم. یادته اون شبی که تا صبح توی آغوش هم زار زدیم؟ با همهی این آهنگا. یاد این افتادیم که سن و سالی نداره رابطهمون...اکثر عاشقا جوونمرگن. یاد این که همیشه آخر قصه، یکی راهی شده رفته...
حالا که گریههامو کردم، بازم وقت خوابه. زندگیم و هدفم اونقدر پر فراز و نشیب هست که برای طاقت آوردن، راه فراری ازش نیست. حالا من میرم توی تنهایی میخوابم و دوباره از فردا شروع میکنم به جنگیدن برای زندگی و تو هم شروع میکنی به جنگیدن. کاش روزی برسه که پیروز بشیم. کاش یه روز خوب بیاد. کاش قولی که امشب بهت دادم که یه روز خوب میاد، به واقعیت بپیونده.
همیشه مواظب خودت باش آرام جانم.
برچسب:
نویسنده: هستی رنجبر