خرید بک لینک
سلام،

امروز شونزدهمین روزی بود که از هم دور بودیم. دوری رو من اولین بار، با یه کامنت یه دقیقهای زیر عکس شکوندم که فکر کنم دیدیش. بعد از یه دقیقه پاکش کردم. بعدش حس میکنم لجبازیهات شروع شد. قبلش هم یه چیزایی شروع کرده بودی. الآن که دارم این رو مینویسم، آهنگ «رفته» رو دارم گوش میدم.

فرناز!

رابطهی ما رابطهای نبود که توش بریم با آدمای سطح پایین درد دل کنیم. اونم تو مستی! رابطهی ما خیلی چیزای دیگه هم نبود. اگه میگم سطح پایین امیدوارم منظورم رو بفهمی. که ما و دوستامون چه قدر خاص بودیم و چی شد.

من هیچ وقت نمیتونم بفهمم توی این یه هفته چه اتفاقایی افتاده. مطمئنم که هیچ وقت ذهنم آروم نمیشه. اگر هم به قول خودت با سفرت مخالفت نکردم، فقط به خاطر این بود که فکر میکردم انقدر دوستم داری که نخوای اولین تجربهی مسافرت خارجت به این شکل، با من باشه. اولین مستی و بار و دیسکو و واترپارک و استخرت با من باشه. زیاد دور نبود اون روز. ولی نذاشتی.

به نظر میاد خیلی خیلی زیاد بهت خوش گذشته. امیدوارم واقعاً حالت بهتر شده باشه و کلی حس خوب رو تجربه کرده باشی. گرچه ناراحتم که من ذوب شدم، ولی خوشحالم که این تابستونت برات خاطرهانگیز شد و کلی احساسهای نابی که در واژه نمیگنجه رو تجربه کردی. تابستونی که با من بهت خوش نگذشت، ولی آخرش خوب شد.

اگه یادت باشه قبل رفتنت، بهت گفتم که این اتفاقها میافته (میدونم که وقتی اینو میخونی با خودت میگی اتفاقی نیفتاده، ولی من بهترین حالت رو هم که تصور میکنم، آتیش میگیره دلم)، بهم گفتی که من میرم اونجا تا تو تنهایی کتاب بخونم و از محیط لذت ببرم.

شاد باشی مهربونِ دیروز.

برچسب: نویسنده: هستی رنجبر تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 20:59

صفحه بندی